در پست قبلی در مورد "به خودت برس" از دید فوکو صحبت کردیم. "به خودت برس"
فوکویی که از فرهنگِ یونانِ باستان نشئت می گیرد و فوکو قصد کاوش نگری آن دارد، مفهومِ جامعی است که می تواند تمام احساسات و روابط انسان را شامل شود. انسان می تواند هم به طور "سوبژکتیو" و هم به طور "ابژکتیو" به خودش برسد. از دید فوکو "به خودت برس"
می تواند پروژۀ اصلی زندگی باشد. در این بخش می خواهم در مورد "اولویتِ" "به خودت برس" صحبت کنم.
همه ما می دانیم که سوال اول فلسفه - که سقراط نخستین بیانگر آن بود- "این چیست؟" است. البته این سوال نیاز به "منسوبی" دارد. منسوب آن می تواند زیبایی، دانش، اخلاق و... باشد. اما یکی از منسوبات آن- که از زمان پیدایش این سوال تا کنون مورد بحث بوده- "من کیستم" است.
از طرف دیگر،هر فیلسوفی قصد آن را دارد که در نهایت بتواند به سوال "من کیستم؟" جواب دهد. هر چند "سگ چیست؟" هم سوالی فلسفی است، اما جواب ندادن به این سوال منجر به یاس نمی شود. نه آنکه فلاسفه به سگ علاقه نداشتند، اما قبل از سوالِ سگ ، مثلآ نیاز بود در مورد "شناخت" و "خود" و "بودن" سوال شود. بعد از آن بپرسند :"حالا خود من چه شناختی از بودن سگ دارم؟".
 |
| شپنهاور و سگش آتمن |
سوال "من چیست؟" اهمیت ویژه ای در حوزه فلسفه دارد؛ "من کیستم؟" از مبانیِ ساختاریِ هر نظام فلسفی است. این سوال در گفتمان و نوشتار دکارتی در مرکزیت قرار دارد. در مباحث دینی نیز، به ظاهر "من کیستم؟" در مرکزیت نیست، جزء لازمه یک گفتمان و نوشتار دینیست. دینی می تواند بدون خدا هم وجود داشته باشد؛ می توان امر مقدس دیگری را جایگزین خدا کرد، اما دینی که به سوال "من کیستم؟" جواب ندهد ساختار ناقصی دارد. پس "من کیستم؟" جزء اساسیِ یک نوشتار فلسفی است؛ این سوال، با سوال های دیگر متمایز است.
آیا امر دیگری بر سوالِ "من کیستم" اولویت ندارد؟ آیا با طرح این سؤال چیز دیگری پیش فرض قرار نگرفته؟ آیا جمله دیگری نیست که قبل از این سوال مطرح می شود؟ البته که چنین است، سوال "خود چیست؟" به این نکته اشاره می کند که چیزی در پرسنده است (یا نیست) که آن را خود می نامد، بیهوده سوال از آن نمی کند بلکه این خود برای او اهمیت دارد و این اهمیت اهمیت "اولا" ست.
آنچه در "به خودت برس" گفته می شود در مورد همین اهمیت اولاست. به خودت برس می گوید: "حالا که برای خود اهمیّت قائلی و سوال من کیستم را می پرسی، به خودت برس". اگر نیار به خود شناسی هست به خاطر این است که ما اهمیت اولای برای خود قائلیم. هر فیلسوفی، پیش از آنکه فلسفه بگوید، دارد به خودش میرسد.
به قول هایدگر، وقتی می خواهد در مورد مفهوم
Dasein (بودن انسان) صحبت کند، دیگر بر مفهوم دکارتیِ آن تاکید نمی کند؛ بلکه دیدی "به خودت را برس" به بودن دارد:
Dasein is an entity that, in its very Being, that Being is an issue for it
بودن انسان نوعی از بودن است که بودنش برایش "مسئله" است. این "مسئله" بودنِ بودن، نکته اصلی است که هایدگر برای توصیفِ انسان استفاده می کند. دیگر انسان به عنوان "حیوان ناطق" یا "امری که بر بودنِ خود شناخت دارد" مطرح نمی شود. بلکه بودنِ خود برایش یک "مسئله" است. این نگرش هایدگر هم سو با مفهوم "به خودت برس" است. در واقع تفکر پست مدرنیستی، از گفتمان دکارتی خود خارج شده و درباره Epimelia Heautou تأمل می کند.
در عینِ حال، "به خودت برس" جوابی برایِ سؤال "خودت را بشناس" ارائه می دهد. درسایۀ "به خودت برس"، فرد خود را آن چیزی درک می کند که قرار است به ان "برسد". این پست ادامه دارد، در بخش بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که چگونه "به خودت برس" توصیفی از "خودت را بشناس" ارائه می دهد.