شنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

و اینک دستم می لرزد
در این کاغذِ بی تُف
وسرایی می سوزد در این بسته های خالی
اکر آفتابی هست از جنوب می تابد، مرا تنها، با این پنجره، امیدِ روشنایی نیست
تنها روشنی این خانه، گرمی سیگاری است که دودش نشان از نبود هوای آزادی است

سه‌شنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۱

وجود


جالب است! زندگی، با آنکه هیچ جهتی ندارد، ناخوادآگاه در آن غرق شده ایم. بی آنکه خود از مفهومی که به آن می دهیم راضی باشیم، برای معنا دادن به آن لَهلَه می زنیم. چاره جز این نیست که به همان مفهوم بی معنا کفایت کنیم.

جالب است! در این بی مفهومی مطلق، زندگی چیزی است که به آن چنگ زده ایم. آن را بیشتر از هر چیزی، خود پرستانه، دوست می داریم.


خوشبختانه غریزه جنسی، به این بی مفهومی - که کند و کاو در آن نتیجه ای ندارد- معنایی خارجی  می دهد. معنایی چون جنگ تحمیلی که خداوند، با خداوندی خود، ما را جنسی آفرید. اما جنسیت تنها زمان پُر کُن است؛ وقتی از امر جنسی فارغ می شویم، دوباره به این بی مفهومی نگاهی آگاهانه می کنیم، دوباره در این پوچیِ تأسف بار غرق می شویم.

خوشبختانه بد بختی، مشکلات و فقر هست تا ما را  چنان درگیر نبرد زنده ماندن کند و غریزه رندگی را  در ما چنان ظاهر کند که نه وقت و نه جای سؤال فلسفی می ماند. خود شبختانه مرگ و بیماری هست تا ما را یادآور شود که چقدر به این زندگی، بی آنکه بدانیم چیست، چنگ زده ایم.
وعتصمو بحبل الله جمیعاٌ ولا تفرقو

زندگی تا زمانی که مفهومِ وحشیِ زنده ماندن در آن است، بسیار پرمعناست؛ غریزه ای قوی دارد، نیرویی خارجی آن را هدایت می کند و فراتر از آگاهی انسان است. اما زمانی که قلم در دست می گیریم و در خانه ای نسبتا امن چایی می خوریم و چیز می نویسیم، از یک سو درگیر آگاهی و از سوی دیگر غرقِ وابستگی خود به زنده ماندن می شویم؛ برای نجات از این توهمات به دنبال مفهومی آگاهانه می گردیم.  در نهایت انگیزه های ناخود آگاه و خوآگاه، انگیزه قدرت و جاودانگی تحفۀ راهمان می شود؛ اما همه اینها مفاهیمی است که به آن داده ایم تا از سنگینی حمل سؤال رها شویم.

زندگی بی معناست، اما از لحظه ای بی معناست که نگاهی آگاهانه به آن اندازیم. اما چه شود که من و تو چیزی را بیشتر از "زندگی" و "آگاهی" در این دنیا دوست نمی داریم.

جمعه ۳۰ سپتامبر ۲۰۱۱

سنگینی حمل واقعیت


در افسوسِ خموشیِ زندگی، چنان واقعیست مردان را از آن بی خبر.
در افسوس شکستن این پیکر بی رحم
مرا گر حُکم و صدایی هست، از آن بیزار

چه بر سر آن شگفتی آمد ما را که کف بریدگان بودیم، چنان غرق این ناجوانمردانه بازی کرد که نایی برای حیرت نیست.


در کودکی برایم جالب بود که وقتی به حمام می روم، دستهایم پیر می شود.  فکر می کردم وقتی پیر شوم اینگونه شبیه پدر بزرگ و مادر بزرگم می شوم. پدر بزرگ و مادر بزرگی که تنها خوانواده من نیستند، بلکه خود وجود من هستند در آینده.
در کودکی برایم جالب بود که آب مزه ندارد. چه طور می شود که آب مزه ندارد؟

کنون از آن دستان پیر و بی مزه گیِ آب، تنها دوشِ سرِ صبحِ برای رفتنِ سرِ کار مانده. از هیجانِ من و شگفتیِ این دنیا، تنها واقعیتی خشن مانده که دیگر نه جذاب است نه شگفت. بلکه مشکلات و روزمره گیِ زندگی است که هر روزش را باید طی کرد که این هم بگذرد!

پی نوشت: می توانستم اینها را با یک نوشتار طویل فلسفی به قلم بیاورم، اما سنگینیِ دردِ من را تنها با زبانی شاعرانه می توان حمل کرد.

شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۱

خود جویم-بخش دوم


در پست قبلی در مورد "به خودت برس" از دید فوکو صحبت کردیم. "به خودت برس" فوکویی که از فرهنگِ یونانِ باستان نشئت می گیرد و فوکو قصد کاوش نگری آن دارد، مفهومِ جامعی است که می تواند تمام احساسات و روابط انسان را شامل شود. انسان می تواند هم به طور "سوبژکتیو" و هم به طور "ابژکتیو"  به خودش برسد. از دید فوکو "به خودت برس"  می تواند پروژۀ اصلی زندگی باشد. در این بخش می خواهم در مورد "اولویتِ" "به خودت برس" صحبت کنم.

همه ما می دانیم که سوال اول فلسفه - که سقراط نخستین بیانگر آن بود- "این چیست؟" است. البته این سوال نیاز به "منسوبی" دارد. منسوب آن می تواند زیبایی، دانش، اخلاق و... باشد. اما یکی از منسوبات آن- که از زمان پیدایش این سوال تا کنون مورد بحث بوده-  "من کیستم" است.
از طرف دیگر،هر فیلسوفی قصد آن را دارد که در نهایت بتواند به سوال "من کیستم؟" جواب دهد.  هر چند "سگ چیست؟" هم سوالی فلسفی است، اما جواب ندادن به این سوال منجر به یاس نمی شود. نه آنکه فلاسفه به سگ علاقه نداشتند، اما قبل از سوالِ سگ ، مثلآ نیاز بود در مورد "شناخت" و "خود" و "بودن" سوال شود. بعد از آن بپرسند :"حالا خود من چه شناختی از بودن سگ دارم؟".

شپنهاور و سگش آتمن
سوال "من چیست؟" اهمیت ویژه ای در حوزه فلسفه دارد؛ "من کیستم؟" از مبانیِ ساختاریِ هر نظام فلسفی است. این سوال در گفتمان و نوشتار دکارتی در مرکزیت  قرار دارد. در مباحث دینی نیز، به ظاهر "من کیستم؟" در مرکزیت نیست، جزء لازمه یک گفتمان و نوشتار دینیست.  دینی می تواند بدون خدا هم وجود داشته باشد؛ می توان امر مقدس دیگری را جایگزین خدا کرد، اما دینی که به سوال "من کیستم؟" جواب ندهد ساختار ناقصی دارد. پس "من کیستم؟" جزء اساسیِ یک نوشتار فلسفی است؛ این سوال، با سوال های دیگر متمایز است.

آیا امر دیگری بر سوالِ "من کیستم" اولویت ندارد؟ آیا با طرح این سؤال چیز دیگری پیش فرض قرار نگرفته؟ آیا جمله دیگری نیست که قبل از این سوال مطرح می شود؟ البته که چنین است،  سوال "خود چیست؟" به این نکته اشاره می کند که چیزی در پرسنده است (یا نیست) که آن را خود می نامد، بیهوده سوال از آن نمی کند بلکه این خود برای او اهمیت دارد و این اهمیت اهمیت "اولا" ست.
آنچه در "به خودت برس" گفته می شود در مورد همین اهمیت اولاست. به خودت برس می گوید: "حالا که برای خود اهمیّت قائلی و سوال من کیستم را می پرسی، به خودت برس". اگر نیار به خود شناسی هست به خاطر این است که ما اهمیت اولای برای خود قائلیم. هر فیلسوفی، پیش از آنکه فلسفه بگوید، دارد به خودش میرسد.
به قول هایدگر، وقتی می خواهد در مورد مفهوم Dasein (بودن انسان) صحبت کند، دیگر بر مفهوم دکارتیِ آن تاکید نمی کند؛ بلکه دیدی "به خودت را برس" به بودن دارد:
Dasein is an entity that, in its very Being, that Being is an issue for it
بودن انسان نوعی از بودن است که بودنش برایش "مسئله" است. این "مسئله" بودنِ بودن، نکته اصلی است که هایدگر برای توصیفِ انسان استفاده می کند. دیگر انسان به عنوان "حیوان ناطق" یا "امری که بر بودنِ خود شناخت دارد" مطرح نمی شود. بلکه بودنِ خود برایش یک "مسئله" است. این نگرش هایدگر هم سو با مفهوم "به خودت برس" است. در واقع تفکر پست مدرنیستی، از گفتمان دکارتی خود خارج شده و درباره Epimelia Heautou تأمل می کند.

 در عینِ حال، "به خودت برس" جوابی برایِ سؤال "خودت را بشناس" ارائه می دهد.  درسایۀ "به خودت برس"، فرد خود را آن چیزی درک می کند که قرار است به ان "برسد". این پست ادامه دارد، در بخش بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که چگونه "به خودت برس" توصیفی از "خودت را بشناس" ارائه می دهد.




شنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۱

مرا با نام چه کار است؟


مرا در تک تک گوشه های کنج خانه های این شهر، غریبی است
فریادِ هیاهو از سر هر برج این شهرم، مرا زجر و شکیبایی، مرا در این هراسان بُستان، ناقص فریبی است
مرا با این شهر چه کار است، مرا کاغذی دردمند سبک گام بکارست
تو را در بند این شهری، تو را در عشق درد مندی . تو را این هوسبازی چه بار است


مرا کویر دردمندم، مرا گر صدایی شنودی خم خستگی دارد.  
تو را ار برگ عشقی هست و جویای پریشانی
بشنو پند سعدی از من که این شهر جای بارانی است

یکشنبه ۸ مهٔ ۲۰۱۱

جاذبه چون سنگ

چون سنگ به زمین چسپیده، کله از سنگینی جاذبه می ترکد.

بَدَنم در سکون، دلم  آتشفشانی جوشَندست، وَزن این جهان را نمی تابم
رهایی را تا کِی  کشیدن توان است؟
در اسوَد شب سیاه نگاهم به آسمان است، و در این اَوّل قمر، خورشید می جویم

آخر مرا چه به زمین چسپیدن، مرا فقط بالی نیاز است تا آزادانه خود را بپرورانم.
مرا چه به این زمین سنگین چون سنگ که کوبیدن در آن جز خستگی باری نیست.
مرا چه به جنگیدن؟ مرا چه به این سرزمین میخ کوبیدن؟ مرا فقط بالی نیاز است تا آزادانه خود را بپرورانم.
نور از چشمۀ دیگری تابان است،
و این قطعه شعر صدای آشفته آتشفشانی است که طاقت ماندن روی زمین را ندارد.

پنجشنبه ۱۴ آوریل ۲۰۱۱

خود جویم

چندی پیش سخنرانی میشل فوکو  را گوش می کردم و نیاز دانستم چند خطی در مورد آن بنویسم. لینک  سخنرانی را برایتان می گذارم تا خوانندگان از آن بهره ببرند و از زبانِ گیرایِ فوکو، نکته شکافی های او را در بابِ "سوبژکتیویته" (نگاه درونی به خود) بشنوند.
از آنجا که قلم حقیر از بیانِ جامعِ نظراتِ فوکو، به زیبایی خود او، ناتوان است ، قصد ندارم لینک بالا را برایتان نقل کنم. هر چند که برای پیشبردِ بحث ناچارم خلاصه ای از آن را بنویسم.
سخنرانی فوکو در مورد "epimeleia heautou" است. این مفهوم که در یونان قدیم بار فرهنگی مهمی داشته، به معنای "به خودت برس!"، " به خودت توجه کن!" و "از خودت مراقبت کن!" است. برای درک بهتر منظور یونانیان از "به خودت برس"، شایسته است مثالهایی از آن ارائه شود.
زنوفون، تاریخ نگار یونانی، نقل می کند که بعد از آنکه کوروش سرزمین خود را تا آنجا که تیر کمانش می رسید گسترش داده بود، به پایتخت بر می گردد. سرداران از او می پرسند "حالا که پیروز مندانه از تمام جنگها برگشتیم، چه کنیم؟" کوروش پاسخ می دهد "اکنون به خودمان می رسیم". در جای دیگر فوکو داستان مردی را نقل می کند که تمام درآمد مالی خود را خرج کلاس درس "چگونه باید زندگی کرد" می کند، فرد برای اینکه از این کلاس فارغ التحصیل شود نیاز است سی سال در مکتب استاد بنشیند. در جای دیگر به زندگی سپارت ها اشاره می شود و از آنها پرسش می شود چرا کار نمی کنید، آنها جواب می دهد برای اینکه " ما به خودمان می رسیم و وقت کار در مزرعه را نداریم" . داستان گفتگوی جوانی با سقراط نقل می شود؛ سقراط به او نصیحت می کند که هنوز جوانی و باید "خودت را بشناسی".

"به خودت برس" مفهومی است جامع! منظور از آن فقط "خودت را بشناس" یا "کمی آرایش کن" یا "لباس تمیز بپوش" یا "سعی کن درکت از زندگی بیشتر بشه" یا "برای احساسات خود ارزش قائل شو" نیست، بلکه همه اینها و بسیار چیزهای دیگر را شامل می شود. از دید فوکو "به خودت برس" یک پروژه طویل در زندگی است؛ انسان هم به صورت "ابژکتیو" ( مانند علوم) و هم به صورت "سوبژکتیو" ( مانند ادبیات، روانکاوی، هنر و غیره) زندگی خود را وقف "به خود رسیدن" می کند.
بعد از سقراط مفهوم "به خودت برس" تبدیل به خودت را بشناس می شود.  از دید سقراط و ما بعدها "خودت را بشناس" بر "خودت برس" مقدم است. تقدم "خودت را بشناس" راه را برای مباحثی  چون  "شناخت چیست؟" و "خود چیست" باز می کند. در این صورت تاریخ دو هزار و سیصد ساله فلسفه غرب اتفاق می افتد که گر چه جوابهای نسبتا قانع کننده ای در مورد مفهوم "شناخت" دارد، اما در جواب سوال "خود چیست؟" ناتوان بوده و هر کسی از سویی ساز خود را می زده. آن شد که انسان در "شناخت خود" غرق شد و البته بی جواب ماند و مفهوم "به خودت برس" را فراموش کرد. و عمری طی شد بی آنکه به خود توجه کرده باشیم.
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را                                 کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
همانطور که روایت شد، "به خودت برس"  از "خودت را بشناس" جامع تر است. اما آیا "خودت را بشناس" بر "به خودت برس" تقدم دارد؟ شکی نیست که رابطه ای دو گانه میان این دو مفهوم وجود دارد؛ نیاز است کمی خود شناسی داشته باشیم تا به خودش برسیم. در عین حال نیاز است که انسان کمی به خود رسیده باشیم تا وقت و انگیزه فکر کردن در مورد خود را داشته باشیم.  "خودت را بشناس" می تواند در جهت "به خودت برس" مطرح شود؛ در این صورت نیازی به شناخت مبنایی خود وجود ندارد. به طور مثال فردی می خواهد به خود برسد و ورزش کند، اما خود را نمی شناسد و نمی داند چه ورزشی را دوست دارد. به جای آنکه بر تقدم "خود شناسی" تاکید کند و تا زمانی که ورزشی موردِ علاقه اش را پیدا نکرده ورزش نکند، می تواند وارد فرایند خود شناسی تدریجی شود؛  سوال " من چه ورزشی دوست دارم" را فراموش کند و به جای آن ورزشی را ( مثلاً فوتبال) تصادفی انتخاب کند، بعد از آنکه کمی به خودش رسید و فوتبال بازی کرد از خودش بپرسد "آیا فوتبال را دوست دارم؟" اگر جواب منفی بود به همین روند ادامه دهد تا زمانی که به خود شناسی برسد و متوجه شود چوگان دوست دارد.
نکته دوم آن است که با طرح "به خودت برس" ، جواب سوال "خود چیست؟" داده شده است.  فرد با بیان جمله " به خودت برس" ، در واقع تعریفی از خود ارائه می کند؛ "خود" همان چیزی است که به آن رسیدگی می شود.

این پست ادامه دارد. در بخش دوم به شناخت و تعریفی که فرد در سایهِ "به خودت برس" از "خود" ارائه می کند خواهم پرداخت.